غزل شمارهٔ ۱۳۳۲

وعده افسونان طلسم انتظارم کرده‌اند

پای تا سر یک دل امیدوارم کرده‌اند

تا نباشم بعد از این محروم طوف دامنی

خاک بر جا مانده‌ای بودم غبارم‌کرده‌اند

برنمی‌آیم زآغوش شکست رنگ خوبش

همچو شمع از پرتو خود در حصارم‌ کرده‌اند

بعد مردن هم ز خاک من‌گرانجانی نرفت

از دل سنگین همان لوح مزارم کرده‌اند