غزل شمارهٔ ۱۳۳۳

گرد عجزم‌، خوشخرامان سرفرازم کرده‌اند

سجده‌واری داشتم گردون‌طرازم کرده‌اند

رنگی از شوخی ندارد حیرت آیینه‌ام

اینقدرها گلرخان تعلیم نازم کرده‌اند

صافی دل بیخودی پیمانه‌ای در کار داشت

کز شعور هر دو عالم بی‌نیازم کرده‌اند

نیستی سرچشمهٔ توفان هستی بوده است

چون طلسم خاک خلوتگاه رازم‌ کرده‌اند