غزل شمارهٔ ۱۳۴۲

حاضران از دور چون محشر خروشم دیده‌اند

دیده‌ها باز ست لیک از رگوشم دیده‌اند

با خم شوقم چه نسبت زاهد افسرده را

میکشان هم یک دو ساغروار جوشم دیده‌اند

سابه زنگ‌کلفت آیینهٔ خورشید نیست

نشئهٔ صافم چه شد گر درد نوشم دیده اند

صورت پا در رکابی همچو شمع استاده‌ام

رفته خواهد بود سر هم‌گر به دوشم دیده‌اند