غزل شمارهٔ ۱۳۴۷

این ستم‌کیشان ‌که وهم زندگی ‌را هاله‌اند

در تلاش خودکشیها شعلهٔ جواله‌اند

عمرها شد حرف دردی آشنای‌ گوش نیست

کوهکن تا بی‌نفس شد کوهها بی‌ناله‌اند

خلقی از خود رفت واکنون‌ذکر ایشان می‌رود

کاروان خواب را افسانه‌ها دنباله‌اند

دعوی مردان این عصر انفعالی بیش نیست

شیر می‌غرند و چون وامی‌رسی بزغاله‌اند