غزل شمارهٔ ۱۳۵۰

چشم چون آیینه برنیرنگ عرض نازبند

ساغر بزم تحیر شو لب از آواز بند

موج آب‌ گوهر از ننگ تپیدن فارغ است

لاف عزلت می‌زنی بال و پر پرواز بند

غنچه دیوان در بغل از سر به زانو بستن است

ای بهار فکر مضمونی به ابن انداز بند

خارج آهنگ بساط‌ کفر و ایمانت ‌که‌ کرد

بی‌تکلف خویش را چون نغمه برهرسازبند