غزل شمارهٔ ۱۳۵۴

مدعا دل بود اگر نیرنگ امکان ریختند

بهر این ‌یک ‌قطره خون‌، ‌صد رنگ ‌توفان ریختند

زین گلستان نی خزان در جلوه آمد، نی بهار

رنگ وهمی از نوای عندلیبان ربختند

خار‌بستی کرد پیدا کوچه‌باغ انتظار

بسکه مشتاقان بجای اشک مژگان ریختند

تهمت دامان قاتل می‌کشد هرگل ز من

چون بهار از بسکه خونم را پریشان ریختند