غزل شمارهٔ ۱۳۶۲

بی‌نیازان برق‌ربز بحر و بر برخاستند

درگرفتند آتشی‌ کز خشک و تر برخاستند

بسکه در طبع غناکیشان توقع محو بود

دامن ‌افشان چون غبار از هر گذر برخاستند

پهلوانی بود اگر واماندگان زین انجمن

یک‌عصا چون‌شمع‌از شب تا سحر برخاستند

دعوی ‌آزادگی‌ کم ‌نیست ‌گر زین دشت و در

گردبادی چند دامن برکمر برخاستند