قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲

که جلوه‌ کرد که آفاق پر ز انوارست

که رخ نمود که ‌گیتی تمام فرخارست

که لب‌ گشود ندانم‌ که از حلاوت او

به هرکجا که نظر می‌کنم نمکزارست

دگر ‌که آمد و زنجیر دل ‌که جنبانید

که بر نهاده چو مجنون به دشت و‌ کهسار است

چه تاک بود که بنشاند و کی رسید انگور

که هفت خم سپهر از شراب سرشارست