قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ - در گله از حاج اکبر نواب و مدح فخرالعلماء و ذخرالفضلاء ابولحسن الفسوی الشهیر به خان داماد فرماید

ترک من آفت چینست و بلای ختن است

فتنهٔ پیر و جوان حادثهٔ مرد و زن است

در بهر زلفش یک کابل وجدست و سماع

در بهر چشمش یک بابل سحرست و فن است

دوش تا صبح به هر کوچه منادی ‌کردم

زان سر زلف‌ که هم دلبر و هم دل شکن است

کایها القوم بدانید که آن زلف سیاه

چو‌ن غرابیست‌ که هم رهبر و هم راهزن است