قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۹ - د‌ر ستایش مهد کبری و ستر عظمی کافلهٔ‌الملک عاقلهٔ‌الدوله مام پادشاه

دلکا هیچ خبر داری‌ کان ترک پسر

دوشم از ناز دگر بار چه آورد به سر

با لب نوش آمد شب دوشین به سرای

حلقه بر در زد و برجستم و بگشودم در

تنگ بگرفتمش اندر بر و بر تنگ دهانش

آنقدر بوسه زدم‌کز دو لبم ریخت شکر

گفت قاآنیا تا کی خسبی به سرای

خیز کز روزه شد اوضاع جهان زیر و زبر