قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۷ - د‌ر منقبت هژبرالسالب اسد الله الغالب علی‌بن بیطالب علیه السّلام و فتح قلعه خیبر گوید

سحر چو زمزمه آغازکرد مرغ سحر

بسان مرغ سحر از طرب ‌گشودم پر

هنوز نامده سلطان یک سواره برون

شدم به مشکوی جانان دو اسبه راه سپر

هنوز ناشده‌ گرم چرا غزالهٔ چرخ

برآن غزال غزلخوان مرا فتاد نظر

به آب شسته رخش ‌کارنامهٔ مانی

به باد داده لبش بارنامهٔ آزر