قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۹ - در مطایبه و هزل و ملاعبه فرماید

کوهی به قفا بسته‌ای ای شوخ دلازار

با خویش کشانیش به هر کوچه و بازار

زان ‌کوه‌ گران ترسمت آزرده شود تن

خود را عبث ای شوخ دلازار میازار

تو کاه‌ کشیدن نتوانی چه‌ کشی ‌کوه

تو نرم‌تر و تازه‌تری ازگل بربار

از نور مه چارده ماند به رخت رنگ

وز برگ ‌گل تازه خلد بر قدمت خار