قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۳ - و له ایضاً فی‌ المطایبه

سحرگهان‌که ز گردون فروغ مهر منیر

چو تیغ خسرو آفاق گشت عالم‌گیر

درآمد از درم آن مه به رخ نهاده دو زلف

یکی سپید چو شیر و یکی سیاه چو قیر

به سیم چهره فروهشته زلف خم در خم

بدان صفت که کمند ملک به کاسهٔ شیر

ز جای جستم و او شد چنان سراسیمه

که عاملان وجوه از محصلان امیر