قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۲ - مطلع ثانی

به‌ گاه بام‌ که خورشید چرخ آینه‌ فام

زدود زاینهٔ روزگار زنگ ظلام

درآمد از درم آن‌گلعذار وز رخ و زلف

نهفته طلعت خورشید را به ظلمت شام

نهاده سلسله بر دوش کاین مرا طره

نهفته سیم در آغوش کاین مرا اندام

گسسته رشتهٔ ‌گوهر که این مراست سخن

فشانده خرمن شکر که این مراست ‌کلام