قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۰ - در ستایش شاهزاده فریدون میرزا

ایا غلام من امروز سخت پژمانم

چو گیسوان تو سر تا قدم پریشانم

چنان ز خشم برآشفته‌ام‌ که پنداری

ز پای تا سر یک بیشه شیر غژمانم

مگو که چونی و چت شد چه روی داد دگر

که هیچ دم زدن اکنون ز خشم نتوانم

یکی برو سوی اصطبل و آستین برزن

بشوی یال و دم خنگ‌ کوه‌ کوهانم