قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۸ - و لی فی‌المدیحه

آن خال سیه بر لب جان‌پرور جانان

خضریست سیه‌جامه به سرچشمهٔ حیوان

در سینهٔ من یاد غمش یونس و ماهی

در خاطر من نقش شکن رخش یوسف و زندان

دل در طلبش آب حیاتست و سکندر

سر در قدمش تحفهٔ مورست و سلیمان

باز از پی آشفتگی اهل وفا کرد

بر ماه رخ آشفته دوگیسوی پریشان