قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۷ - در مدح شجاع السلطنه حسنعلی میرزا

رود آمون‌ گشت هامون ز اشک جیحون‌زای من

رشک سیحون شد زمین از چشم خون پالای من

اردی عیشم خزان شد وین عجب ‌کاندر خزان

لاله می‌روید مدام از نرگس شهلای من

دیدهٔ من اشک ریزد سینهٔ من شعله‌خیز

در میان آب و آتش لاجرم ماوای من

برنخیزد خنده‌ام از دل شگفتی آنکه هست

زعفران رنگ از حوادث سیمگون سیمای من