قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹۱ - در هزل و مطایبه گوید

یازده ساله کودکی هست به کاخم اندرون

سست وفا وسخت دل خردقضیب وگردکون

چون به رخ افکنم‌ گره‌ کای پسر و بیا بده

هبچ نگویدم‌ که چه هیچ نپرسدم‌ که چون

کیرش خرد و مختصر کونش و ز پاچه تاکمر

آن یک چون خیار تر این یک‌کوه بیستون

سر چو به خاک برنهد ت‌ن به هلاک در دهد

از چپ و راست برجهد همچو تکاور حرون