غزل شمارهٔ ۱۶۵۲
ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
مجلس آخر شد و ما تشنه و مخمورسریم
رفت این روز دراز و در حس گشت فراز
ز اول روز خماریم به شب زان بتریم
باطن ما چو فلک تا به ابد مستسقی است
گر چه روزی دو سه در نقش و نگار بشریم
معده گاو گرفتهست ره معده دل
ور نه در مرج بقا صاحب جوع بقریم