قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱۱ - در مدح صدراعظم

دوش چون‌گشت‌جهان از سپه‌زنگ سیاه

از درم آن بت زنگی به در آمد ناگاه

با رخی غیرت مه‌ لیک به هنگام خسوف

خنده بر لب چو درخشی که جهد ز ابر سیاه

بینیش چون الف اما بسرهای دهن

ابرویش همچو یکی مد که نهی بر سر آه

همچو نرگس که به‌ نیمی شکفد در دل شب

چشم افکنده به صد شرم همی‌کرد نگاه