غزل شمارهٔ ۱۶۵۳

من از این خانه پرنور به در می نروم

من از این شهر مبارک به سفر می نروم

منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر

من از او گر بکشی جای دگر می نروم

گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر

من بجز جانب آن گنج گهر می نروم

شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است

من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم