قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱۸ - و له فی المدیحه

عیدست و جام زرنشان از می‌گران‌بار آمده

هر زاهدی دامن ‌کشان در دیر خمار آمده

زاهدکه‌کرد انکار می حیرت بدش ازکار می

از هرچه جزگفتار می اینک در انکار آمده

عیدست و یار دلستان بر دست جام ارغوان

با قدُ چون سرو روان بر طرف ‌گلزار آمده

گل بیقرار از روی او سنبل اسیر موی او

اندر خم‌ گیسوی او دلها گرفتار آمده