غزل شمارهٔ ۸۴

از نور یار چون نفسم خانه روشن است

بیرون برید شمع که کاشانه روشن است

نازم به فیض عشق که در خانقاه و دیر

چشم و چراغ شمع به پروانه روشن است

از حسن دوست دم به دم اسرار گفتن است

هر چند قدر گوهر یکدانه روشن است

صد شمع سوختم که خرد پیش بر دمد

پنداشتم که دیده ی فرزانه روشن است