غزل شمارهٔ ۸

داند آنکس که ز دیدار تو برخوردار است

که خرابات و حرم غیر در و دیوار است

ای که در طور ز بیحوصلگی مدهوشی

دیده بگشای که عالم همه‌گی دیدار است

همه پامال تو شد خواه سرو خواهی جان

و آنچه در دست من از توست همین پندار است

از تو ناقوس بدست من مست است که هست

و ز تو طرفی که ببستیم همین زنار است