غزل شمارهٔ ۱۴

عشقی بتازه باز گریبان گرفته است

آه این چه آتش است که در جان گرفته است

ایدل ز اضطراب زمانی فرو نشین

دستم بزور دامن جانان گرفته است

آن لعل آبدار ز تسخیر کائنات

خاصیت نگین سلیمان گرفته است

از هر طرف که میشنوم بانگ غرقه است

دریای عشق بین که چه طوفان گرفته است