غزل شمارهٔ ۲۲

یقین ما به خیٰال و گمان نمیگردد

گمان آن مکنیــــــدش که آن نمیگردد

بغیر نقش توام در نظر نمی‌آید

بغیر نام توام بر زبـــــــان نمیگردد

ز کفر ودین چه زنم دم که از تجلی دوست

دلم به این و زبانم به آن نمیگردد

به آستانهٔ او کس نمیگذارد سر

که آستانهٔ او آستان نمیگردد