غزل شمارهٔ ۳۹

چه خواهی ز دفتر تو ای خاک بر سر

چو خشت است بالین و خاکست بر سر

کجا رفت تاج و نگین سلیمان

کجا رفت باد و بروت سکندر

شد افسار سرگشتگی تا قیامت

اجل گشته‌ای را که دادند افسر

همه دردسر بود تاج مرصع

همه داغ دل بود باغ مشجر