غزل شمارهٔ ۶۲

یکدم که دست داده و با هم نشسته‌ایم

گوئی بهم بحلقهٔ ماتم نشسته‌ایم

از رستخیز فتنهٔ طوفان نه غرقه‌ایم

ما را ببین چگونه مسلم نشسته‌ایم

هرگز نکرده‌ایم توکل به ناخدا

کشتی بجا گذاشته بی‌غم نشسته‌ایم

عالم چنین فراخ چه دلتنگ مانده‌ایم

صحرا چنین گشاده چه در هم نشسته‌ایم