در بند تقدیر

هیچ کاری نشد به تدبیرم

چکنم، مبتلای تقدیرم

با قضا من نه مرد مصلحتم

با قدر، من که و چه تدبیرم

چون گریزم ز دست بختِ سیاه

پشهٔ پای مانده در قیرم

محنت شهر را امانت‌دار

غصه دهر را ضمان گیرم