غزل شمارهٔ ۱۶۸۸

رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم

در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم

چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینم

تا چشم‌ها به ناگه در روی او گشادم

با من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجان

گفتم طلاق بستان گفتا بده بدادم

مادر چو داغ عشقت می دید در رخ من

نافم بر آن برید او آن دم که من بزادم