غزل شمارهٔ ۲۰۸

تا بود سراسیمه دلم در به دری بود

اندیشهٔ دل جامگی و دل سفری بود

هرگاه که اندیشه عنان در کف من داشت

کارم همه در کاسهٔ صاحب نظری بود

با آن که نمی داد امان سیلی فقرم

دایم سر من درهوس تاجوری بود

هرگاه که مژگان مرا شوق تو برداشت

گر قطره و گر دجله سرشکم جگری بود