غزل شمارهٔ ۲۹۹

کدام لحظه دلم گرد غم نمی گردد

هلاک درد و فدای الم نمی گردد

گدام زهر بلا درسفال می ریزم

که آب در دهن جام جم نمی گردد

فغان که از خرد و عشق کرده ایم قبول

دو کارخاه که همراه هم نمی گردد

هوای صومعه را نیست نشئهٔ گردی

گه هیچ بندی و مستی علم نمی گردد