غزل شمارهٔ ۳۴۹

شبی که در قدم وصل یار می گذرد

به ذوق گریهٔ بی اختیار می گذرد

کسی که محرم درد من است می داند

که دیده بی نم و آب در کنار می گذرد

مخواب در دل شب ها که موج قافله ایست

که از کسی که به شب های تار می گذرد

به هر که عرضه کنم درد خویش، می بینم

که غرقه ام من و او در کنار می گذرد