غزل شمارهٔ ۱۳۸۹

محوگریبان ادب‌کی سر به هر سو می‌زند

موج‌گهر از ششجهت بر خویش پهلو می‌زند

واکردن مژگان ادب می‌خواهد از شرم ظهور

اول دراین گلشن بهار از غنچه زانو می‌زند

زبن باغ هرجا وارسی جهل است با دانش طرف

بلبل به چهچه‌گرتند قمری به‌کوکو می‌زند

تا چرخ و انجم ثابت است از خلق آسایش مجو

اندیشهٔ داغ پلنگ آتش به آهو می‌زند