غزل شمارهٔ ۱۳۹۳

گر خاک ‌نشینان علم افراخته باشند

چون آبلهٔ پا سپر انداخته باشند

از خجلت پرداز گلت مانی و بهزاد

پیداست‌که روها چقدر ساخته باشند

پیش عرق شرم تو نتوان مژه برداشت

دستی چو غریق از ته آب آخته باشند

چون کاغذ آتش زده کو طاقت دیدار

گو خلق هزار آینه پرداخته باشند