غزل شمارهٔ ۱۴۰۲

قماش رنگ ز بس بی‌حجاب می‌بافند

به روی ‌گل ز دریدن نقاب می‌بافند

مباش منکر اسرار سینه‌ چاکی ما

به‌ کارگاه سحر آفتاب می‌بافند

ز زخم تیغ حوادث توان شدن ایمن

به جوشنی‌ که ز موج شراب می‌بافند

به یک نفس سر بی مغز می‌خورد بر سنگ

جدا ز پشم‌ کلاه حباب می‌بافند