غزل شمارهٔ ۱۴۲۸

بسکه بی‌روپت بهارم ‌کلفت انشا می‌کند

چون حنا رنگ از گرانی سایه پیدا می‌کند

گر نه باد صبح چین طره‌ات وا می‌کند

نسخهٔ جمعیت ما را که اجزا می‌کند

عضو عضوم‌بسکه می‌بالد به‌سودای جنون

وسعت دامان داغ ایجاد صحرا می کند

همت !ز تدبیر بیجا تاکجا خجلت‌کشد

ای جنون رحمی که ما را هوش رسوا می‌کند