غزل شمارهٔ ۱۴۲۹

عاقبت‌در حلقهٔ‌آن زلف‌، دل جا می‌کند

عکس در آیینه راه شوخیی وامی‌کند

غمزهٔ وحشی مزاجت در دل مجروح من

زخم ناخن را خیال موج دریا می‌کند

سطر آهی تا نمایان شد دل از جا رفته است

خامهٔ الفت نمی‌دانم چه انشا می‌کند

گه تغافل می‌تراشد گاه نیرنگ نگاه

جلوه را آیینهٔ ما سخت رسوا می‌کند