غزل شمارهٔ ۱۴۳۷

هرکجا آیینهٔ حسن جنون‌ گل می‌کند

دود سودا بر سر ما نازکاکل می‌کند

بر لب ما، خنده یکسر شکوهٔ درد دل است

هر قدر خون می‌خورد این شیشه قلقل می‌کند

سینه چاک شوقم از فکر پریشانم چه باک

هرکه ‌گردد شانه‌، یاد زلف و کاکل می کند

دل چسان با خامشی سازد که یاد جلوه‌ات

جوهر آیینه را منقار بلبل می‌کند