غزل شمارهٔ ۱۴۴۴

قامت خم‌کز حیا سوی زمین رو می‌کند

فهم می‌خواهد اشارتهای ابرو می‌کند

هر کجا باشیم در اندوه از خود رفتنیم

شمع ما سر بر هوا هم‌،‌ سیر زانو می کند

سایه و تمثال راکم نیست‌گر سنجی به باد

شرم خفت سنگ ما را بی‌ترازو می‌کند

چشم بند سحر الفت را نمی‌باشد علاج

دل گرفتار خود است و یاد گیسو می‌کند