غزل شمارهٔ ۱۴۴۶

با هستی‌ام وداع تو و من چه می‌کند

با فرصت نیامده رفتن چه می‌کند

بخت سیه زچشم‌کسان جوهرم نهفت

شبهای تار ذره به روزن چه می‌کند

فریاد از که‌ پرسم و پیش که‌ جان دهم

کان غایب از نظر به دل من چه می‌کند

هستی برای هیچکس آسودگی نخواست

گر دوست این‌کند به تو دشمن چه می‌کند