غزل شمارهٔ ۱۴۵۴

مفلسی دست تهی بر سودن ارزانی کند

پنجهٔ بیکار بیعت با پشیمانی کند

چشم‌ من از درد بیخوابی‌ در این‌ وادی‌ گداخت

سایهٔ خاری نشد پیدا که مژگانی کند

از حیا هم شرم می‌دارم ز ننگ اشتهار

جامهٔ پوشندکی حیف است عریانی کند

دل به غفلت نه‌ که دردفع تمیز خوب و زشت

خانهٔ آیینه را زنگار دربانی کند