غزل شمارهٔ ۱۴۶۲

آنها که لاف افسر و اورنگ می‌زنند

در بام هم سری‌ست‌که برسنگ می‌زنند

جمعی که پا به منزل و فرسنگ می‌زنند

در یاد دامن تو به دل چنگ می‌زنند

چون من‌کسی مباد نم‌اندود انفعال

کز عکس نامم آینه‌ها رنگ می‌زنند

در باغ اعتبارکه ناموس رنگ و بوست

رندان ز خنده‌ گل به سر ننگ می‌زنند