غزل شمارهٔ ۱۴۶۸

علویانی ‌که به این عالم دون می‌آیند

عقل گم‌کرده به صحرای جنون می‌آیند

کیست پرسد که ‌گل و لالهٔ این باغ هوس‌

جز به آهنگ درون از چه برون می‌آیند

آمد و رفت نفس هر قدم آفت دارد

هرزه‌تازان همه بر رخش حرون می‌آیند

شوخی نشو نما رستن مو دارد و بس

نخلها سر به هوایند و نگون می‌آیند