غزل شمارهٔ ۱۴۷۷

ریشه‌واری عافیت در مزرع امکان نبود

هرکه در دلها مدارا کاشت جمعیت درود

گرمی هنگامهٔ ما یک دو روزی بیش نیست

رفته است آنسوی این محفل بسی‌گفت و شنود

جز وبال دل ندارد زندگی آگاه باش

تا نفس دارد اثر آیینه می‌باید زدود

از ضعیفی چشم بر مشق سجودی دوختیم

لغزش مژگان زسرتا پای ما چون خامه سود