غزل شمارهٔ ۱۴۸۰

یاد شوقی‌ کز جفاهایت دل ما شاد بود

در شکست این شیشه را جوش مبارک‌باد بود

آبیار مزرع دردم مپرس از حسرتم

هرکجا آهی دمید اشک منش همزاد بود

زندگی را مغتنم می‌داشتم غافل از این

کز نفس تیغ دو دم در دست این جلاد بود

وانکرد آیینه گردیدن گره از کار من

بند حیرت سخت‌تر از بیضهٔ فولاد بود