غزل شمارهٔ ۱۴۸۴

همچو آتش‌ هرکه را دود طلب در سر بود

هر خس و خارش به اوج مدعا رهبر بود

می‌زند ساغر به طاق ابروی آسودگی

هر که را از آبله پا بر سر کوثر بود

بی‌هوایی نیست ممکن ‌گرم جست‌وجو شدن

سعی در بی‌مطلبیها طایر بی‌پر بود

خاک ناگردیده نتوان بوی راحت یافتن

صندل دردسر هر شعله خاکستر بود