غزل شمارهٔ ۱۴۸۵

برگ و ساز عندلیبان زین چمن‌ گفتار بود

پرفشانیها بقدر شوخی منقار بود

سطر آهی‌ کز جگر خواندم سواد ناله داشت

مسطر این صفحه یکسر موج موسیقار بود

از شکست دل شدم فارغ زتعمیر هوس

این بنا عمری‌ گره در رشتهٔ معمار بود

بر سرم پیچید آخر دود سودای ‌کسی

ورنه عمری بود کین دیوانه بی‌دستار بود