غزل شمارهٔ ۱۴۹۳

امشب غبار نالهٔ دل سرمه رنگ بود

یا رب شکست‌شیشهٔ‌ من از چه سنگ بود

از کشتنم نشد شفقی طرف دامنی

خونم درپن ستمکده نومید رنگ بود

تا صاف‌ گشت آینه خود را ندیدم ام

چون سایه نقش هستی من جمله زنگ بود

عالم به خون تپیدهٔ نومیدی من است

جستن ز صیدگاه مرادم خدنگ بود