غزل شمارهٔ ۱۴۹۶

شب‌که از شوق توپروازم بهار آهنگ بود

استخوان هم در تنم چون‌شمع‌ مغز رنگ بود

خواب راحت باخت دل آخر به افسون صفا

داشت مژگانی بهم آیینه تا در زنگ بود

در جهان بی‌تمیزی صلح هم موجود نیست

صبروکوشش را تامل عرصه‌گاه جنگ بود

نقد راحت می‌شماردگرد از خود رفتنم

همچو آتش بستر نازم شکست رنگ بود